تبليغاتX
مایاتاری نامه
گرچه تو همه را می دانی!!!
انتظار این روزها با تو چقدر شیرین است ... نشاط و شور تو مرا هم پر شور تر می کند ... رویاهای شیرینت برای ادامه راهمان مرا به وجد می آورد . آنچنان که می خواهم با همه وجودم همه خوشبختیم را با تو تقسیم کنم ...برای من تصور حضور متین در میان ما مانند نورافشانی فشفشه های تولد است و از آن جذاب تر تصور شباهت او به توست ! که فکر آن هم آنچنان لبخندی بر لبانم می نشاند که شادی آن را تا اعماق وجودم حس می کنم . این تویی که طعم شیرین خوشبختی را به من چشاندی . از تو ممنونم برای آن روز زیبایی که با من ماندی و همراهیم کردی تا این روزهای زیبا را با هم تجربه کنیم ...  
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 17:56  توسط طاهره | 
دلایل ساده و محکمی برای تغییرات در مایاتاری نامه مان دارم ! همان تغییر ساده و زیبایی که در زندگی مان اتفاق افتاده . من و تو منتظریم ... پس باید به بهترین شکل لحظات انتظارمان را زینت دهیم . باید برایش حیاط را آب پاشی کنیم . تخت را فرش کنیم . گلاب بپاشیم . شمعدانی ها را آب دهیم . چراغانی کنیم . دیگ را بار بگذاریم تا بوی برنج زعفرانی همه محله را بگیرد . باید آماده شویم ... زود باش . مسافرمان در راه است !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:5  توسط طاهره | 

با صدای تو از خواب بیدار می شوم . نگرانم . دوست دارم روزها و ساعتها کنارت بنشینم و آرام و بدون هیچ عجله ، برایت بگویم که چه شد که همراهت شدم ، کنارت ماندم ، همدمم شدی و همدمت شدم . روزگارم را چه شد که از بودن با تو خسته نمی شود که هیچ ... دوریت را هم تاب نمی آورد . چه بر سرم آمد که همه خواهشم شادی و سعادت توست ...چه بگویم که به صورت تو نگاه کردن چه لذتی دارد ... و مخاطب نگاه تو شدن لذتی دیگر ... سر سفره قند کلامت نشستن جانم را شیرین می کند و شهد محبتت روزگارم را ... همه اینها را بگویم تا لحظاتی بین ما بگذرد ... تا شاید آرامت کنم ... تا شاید آرامم کند . تا شاید بتوانم باز بگویم که برای همیشه کلید خانه دلم دست توست . پس تو هم نگران نباش ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:29  توسط طاهره | 
..........................................

امروز هم به صفای شما!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:5  توسط طاهره | 
منتظرت نشسته ام . آفتاب سوزان بر سنگهای سفید آنچنان می تابد که گویی می خواهد از زمان برای عرضه خود پیشی بگیرد . چشمانم را بر سنگها می دوزم .برق سفیدیشان نگاهم را به سیاهی می کشاند . تصویر آن دختر از جلوی چشمانم کنار نمی رود .یادش همراهم مانده . از او که جدا شدم بی اختیار برایش دعا کردم . هنوز برایش دعا می کنم. گویی می دانم دعایم برآورده شده .با این حال باز هم دعا می کنم...برایم نوشت اختی فی الله...آن لحظه با نگاهمان از وجود هم گذر کردیم . و سپس از هم...

قدمهای آرام تو  بر سنگهای سپید خبر آمدنت را می آورند.با لبخند شیرینت دستم را می فشاری.چشمانم برابر تو دلم را رسوا می کنند. به رد قدمها نگاهی می کنی و زیر لب تو هم دعا می کنی .نیازی نیست چیزی را بخوانی .هر آنچه را باید از کتاب دلم خوانده ای.تو دیگر اهل کدام دیاری نازنین؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:28  توسط طاهره | 
کوچه های تنگ و خاک آلود را آب پاشی کرده اند.بوی نم خاک همه جا را پر کرده. من و تو سر مست دست بر بدنه دیوارهای کاهگلی می کشیم و می دویم . پرتو آفتاب بر نقوش رنگین دیوار زیبایی غروب را دو چندان کرده. لبخند توست که همه این لحظه را جاودان می کند . تقریبا به ورودی مسجد رسیدیم .مثل همیشه راهنمای گروهی توریست با خادم مسجد سر بالا رفتن از مناره ها کلنجارمی روند.مسجد را هم آب پاشی کرده اند. به سمت محراب می رویم...اینجا هر چیز که بگوییم دوتا می شود. شاید هم بیشتر.می ایستی.من هم پشت تو . همه این خاطره برای با توبودنش بیاد ماندنی است...و صدای خادم مسجد که ...کفرات گرفته ها...بروید بیرون...اینجا که جای نماز نیست ...

 آری. اینجا همان عکس روی بیست تومانی است. مسجد جامع یزد...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:50  توسط طاهره | 

                                                                        
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 16:2  توسط طاهره | 
سلام به همه دوستان . به گمانم بلاگفا دچار مشکلی شده . مدتی است که برای هر یک از دوستانم در بلاگ فا پیامی می گذارم در پاسخ بلاگفا می نویسد:"امکان درج نظر وجود ندارد " امیدوارم این مسئله به زودی حل شود . به هر ترتیب در اینجا از همه آنهایی که با نظرات زیبای خود محبتشان را نثارم کردند تشکر می کنم و عذر خواهی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:43  توسط طاهره | 

زمان رفتن تو نزدیک است . به تو می نگرم . غمگینم ...از دوریت . لبخندی بر لبم می نشیند . خوشحالم ... از سفرت . نمی دانم در فراقت روزهایم چگونه می گذرد . نمی خواهم به آن بیاندیشم . حتی نوشتن پیرامون آن چشمه چشمانم را به جوش می آورد . چشمانم را می بندم تا جوی نمناکش دلت را نلرزاند . آرامی . آرام تر از همیشه . گهگاه مهربانتر از همیشه . کمیاب تر از همیشه . می دانم محکم گام بر خواهی داشت . به تو افتخار می کنم . و ممنونم از همراهیت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:50  توسط طاهره | 

در را می بندم .باید به سرعت به طرف پنجره اتاق بروم، پرده را کنار بزنم، طناب حصیر را بگیرم و آن را به سمت پایین بکشم. حصیر لوله شده را به بالا برانم و بیرون پنجره را نگاه کنم. برای همه این کارها فقط 120 ثانیه فرصت دارم. اما می دانم اگر بیشتر هم طول بکشد، باز تو منتظرم ایستاده ای تا در هر صبح درخشش آفتاب را بر تار موهایت ببینم .شکوفه لبخنده ات را احساس کنم و با نگاهم بدرقه ات کنم . از آن لحظه که در را می بندم تا وقتی آخرین حرکت انگشتان زیبایت را به نشان خداحافظی از پشت دیوار همسایه می بینم 4 دقیقه هم طول نمی کشد. چشمانم دیگر تنها تصاویر ذهنم را دنبال می کنند . بر می گردم . تخم مرغ و ماهیتابه ، آغاز تکرار قصه جدید امروز من است .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:16  توسط طاهره |