تبليغاتX
مایاتاری نامه
گرچه تو همه را می دانی!!!

دیشب چه شد ؟ نمی دانم . تو که تنها بودی ... جمعی بود و ناله ای و فریادی . چراغها گاهی خاموش می شدند . گاهی روشن بودند . کودکی در آغوشم بود و به من می خندید . چشم باز کردم دیدم صبح شده ... این روزها به حرفهایت که فکر می کنم خیلی چیزها دستگیرم می شود.خیلی که نه. اما وقتی وقت می گذارم و با تو صحبت می کنم فرق می کند . انگار تو هم گل از گلت می شکفد .نمی دانم دیشب چه شد . اصلا ْ این روزها نمی دانم چه می شود . تو چرا لبخند می زنی ؟!! همه اش زیر سر توست ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 20:19  توسط طاهره | 

نمی دانم چرا از هر جا باز می مانم میبینم ایستاده ام  در همین خانه . به یاد گشتن دور خانه اش . به یاد خواندن نامه اش . به یاد هزاران هزار ذکر نامهای مستانه اش . به یاد دعوت نامه اش و میهمانی کریمانه اش . چگونه می توانم اینهمه خوبی را فراموش کنم ؟ نمی توانم . به یاد بهترین هدیه اش و زیباترین روزها در سرزمین مقدس ، در حریم خانه اش .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 1:9  توسط طاهره | 

و اگر محبت و رحمت خدا بر شما نبود هرگز هیچ کس از شما پاک نمی گشت ، اما خداوند هرکس را بخواهد پاک می گرداند ...  همانا خداوند رئوف و مهربان است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 15:24  توسط طاهره | 

 چشمانت بسته هستند اما خواب نیستی . هنوز نمی دانم پشت آن دو پلک شیشه ای چه می بینی که بستنش را از گشودنش دوست تر می داری ... اما هر چه هست برایت می خواهم که شیرین باشد . و آن کدام شیرینی است را به خودت می سپارم ! می دانی که در وسعت سرزمین من برای تو مرزها ، آنقدر دورند که نمی توان دیدشان .اگر تو می خواهی شیرین و شیرینی یکی باشد برو . ناگاه ، از پشت عالم شیشه ای لبخندی می زنی . انگار که همه آنچه در پیچ و خم هزار توی ذهنم می گذرد را می خوانی . این دیگر قبول نیست . بیرون بیا . اینجا مال من است !

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:21  توسط طاهره | 

متأسفم که اینجور شبها ، وقتی تحمل تو به پایان می رسد ، من هم آنقدر صبور و آرام نیستم که بهبودی به اوضاع بدهم . باز هم صبر و تحمل تو ستودنی بود . بیشترین چیزی که به من کمک می کند درک و حمایت تو ست . همان چیزی که در طنین صدایت ، هنگام خواندن صحیفه سلامتی موج می زد . می دانم که برای تو هم سخت است . شکایتی ندارم . هیچ .تو و من می دانیم که این شب هم میگذرد .و در پایانش ، من مثل همیشه از همراهی تو ممنونم . ممنون .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 1:33  توسط طاهره |