![]() |
![]() |
|
| گرچه تو همه را می دانی!!! |
|
سلام . ممنون که با من بودی . ممنون که بیدار موندی . ممنون که همراهیم کردی . و ممنون که مثل همیشه بیشتر از همه و فارغ تر از همه دست به کار شدی . تو دوست داشتنی هستی . دوست داشتنی ترین موجود روی زمین . باز هم ممنون که مثل خورشید گرما بخش زندگی من هستی . و ممنون که انقدر زیبا هستی . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 16:10 توسط طاهره |
|
|
عطر بهار نارنج تمامی فضای خیابان را پر کرده بود . سنگفرش ته خیابان ما را به ساحل زیبای دریا هدایت می کرد و خنکای نسیم دریا را برایمان به ارمغان می آورد .دریا در بهاری آرام و سبز بی صدا آغوشش را برای تلالو آخرین شعاعهای درخشان خورشید گشوده بود و آرام آرام به سرخی می گرایید . غروب بود و جنب و جوش شهر جای خود را به سکوتی آرام می داد . تمامی حجره ها چشمهای بازشان را بروی معابر باریک و زیبای شهر می بستند ... و در عوض سفره هایی برای شب گسترده می شد . شهر آرام بود و غریبه .اما آشنا بود .با همه درختان بهار نارنجش و با همه اذانهای گاه و بی گاهش .شهر با همراهی تو ... آشنا بود .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:15 توسط طاهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر وقت به روز رستاخیز فکر می کنم ...که هر چه در زندگی بر ما گذشته مثل فیلمی جلوی چشممون میاد قلمم رو بر می دارم تا آنچه که برام مهم هست رو ثبت کنم . زندگی من و تو یه فیلمه! هر چی فکر کنی هم یه سکانس ازش تهیه می شه ... به همین سادگی.
|
|
RSS
|