![]() |
![]() |
|
| گرچه تو همه را می دانی!!! |
|
ساعت 8 صبح است . بوی شدید بنزین تمام فضای ماشین را پر کرده . مونیتور(صفحه نمایش) ذهنم به سرعت تصاویر این سفر را مرور می کند . نمی دانم از چه بنویسم . سرت را بر شانه ام گذاشتی . می گویی از سر صبح برای این لب تاپ( رایانه شخصی) بخت برگشته هم غر می زنی . به این فکر می کنم که چقدر زبان ما با هم متفاوت است . نمی خواهم جوابی بدهم . سکوت می کنم . و به این می اندیشم که آیا این سکوت پنجره ای به شناخت است یا نه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 21:26 توسط طاهره |
|
|
صدای تیک تاک ساعت بهانه است . سفتی بالشت هم بهانه است . دلیل بی خوابی امشب من اینها نیست که اگر بود چشمانم به سقف اتاق میخ نشده بودند . امروز طعم نشاط و شادی سفر شیرینت هنوز در جانم بود که حقیقت تلخی را چاشنی آن کردی ... و چقدر ساده شادی جای خود را به غم می دهد . دلیل بی خوابی من همان بود . یک جمله گاهی آبستن هزاران سوال است و انگار که تک تک آنها با هلهله و ازدحام ، نوبت دیگری را زیر پا می گذاشت تا تراوش کند .به گمانم چشمان من منتظر و وظیفه شناس ، مسئول رسیدگی به همه این سوالات بودند و وجدان کاری ، خواب را از آنها ربوده بود . تنها تکاپویی برای پنهان نمودن این مسئولیت شناسی بد هنگام از توست که کم کمک گرمای سکوت را در چشمانم می نشاند ................................. صبح است . فشار همه آنهایی که دیشب پشت در پلکانم مانندند مغزم را منفجر خواهد کرد . باید بیدار شوم . امیدوارم فرصت رسیدگی به همه شما برسد . لطفاً صف بگیرید... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 6:9 توسط طاهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر وقت به روز رستاخیز فکر می کنم ...که هر چه در زندگی بر ما گذشته مثل فیلمی جلوی چشممون میاد قلمم رو بر می دارم تا آنچه که برام مهم هست رو ثبت کنم . زندگی من و تو یه فیلمه! هر چی فکر کنی هم یه سکانس ازش تهیه می شه ... به همین سادگی.
|
|
RSS
|