![]() |
![]() |
|
| گرچه تو همه را می دانی!!! |
|
منتظرت نشسته ام . آفتاب سوزان بر سنگهای سفید آنچنان می تابد که گویی می خواهد از زمان برای عرضه خود پیشی بگیرد . چشمانم را بر سنگها می دوزم .برق سفیدیشان نگاهم را به سیاهی می کشاند . تصویر آن دختر از جلوی چشمانم کنار نمی رود .یادش همراهم مانده . از او که جدا شدم بی اختیار برایش دعا کردم . هنوز برایش دعا می کنم. گویی می دانم دعایم برآورده شده .با این حال باز هم دعا می کنم...برایم نوشت اختی فی الله...آن لحظه با نگاهمان از وجود هم گذر کردیم . و سپس از هم...
قدمهای آرام تو بر سنگهای سپید خبر آمدنت را می آورند.با لبخند شیرینت دستم را می فشاری.چشمانم برابر تو دلم را رسوا می کنند. به رد قدمها نگاهی می کنی و زیر لب تو هم دعا می کنی .نیازی نیست چیزی را بخوانی .هر آنچه را باید از کتاب دلم خوانده ای.تو دیگر اهل کدام دیاری نازنین؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:28 توسط طاهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر وقت به روز رستاخیز فکر می کنم ...که هر چه در زندگی بر ما گذشته مثل فیلمی جلوی چشممون میاد قلمم رو بر می دارم تا آنچه که برام مهم هست رو ثبت کنم . زندگی من و تو یه فیلمه! هر چی فکر کنی هم یه سکانس ازش تهیه می شه ... به همین سادگی.
|
|
RSS
|